...

چقدر آبروی دلم را خریدند این سه نقطه ها...

...

چقدر آبروی دلم را خریدند این سه نقطه ها...

کاش این جمعه بیاید...

بسم الله الرحمن الرحیم

مولای من!
در روایت آمده یکی از روزهای قیام شما دحوالارض است، ما را بیش از این چشم به راه مگذار
...

مسجدت را بنا کن

بسم الله الرحمن الرحیم

انسانها همه معمارند.معمار مسجد وجود خویش.نقشه ی این بنا را خدا کشیده.
هر بار که آهی میکشی،قطره ی اشکی از گوشه ی چشمت می چکد، دعایی میکنی،خدا را زمزمه میکنی آجری برآجری گذاشته میشود و با تکه های دل و پاره های روح، با ذکر و عشق مسجد بنا میشود.
مسجدت را بنا کن پیش از آنکه آخرین اذان را بگویند
...

عرفان نظر آهاری
ملک الموت بر اهلِ دلی رسید+

او را گفت: تو کیستی؟
ملک الموت پاسخ داد: من از بین برنده ی لذاتم و جداکننده ی جفت ها.
آن اهلِ دل به وی گفت: ای جوانمرد ! چرا از خود همه خصلت های بد نشان می دهی و از آن صفت های نیک چیزی نمی گویی؟
ملک الموت گفت : آن چیست؟
اهل دل پاسخش داد:
تو رساننده ی دوستی به دوست...

رعیتت را بپذیر...

بسم الله الرحمن الرحیم

مولایی بود، غلام بدی داشت، میگفت: این غلام را دوستش ندارم، به حرف من گوش نمیدهد، یک روز برایش خبر آوردند چرا نشسته ای؟ عده ای دارند غلام تو را میزنند. با عجله آمد از غلام بدش دفاع کرد،
گفتند: تو که میگفتی بَد است، چرا رفتی از او دفاع کردی؟ گفت: با همه بدی اش منسوب به من است، آبروی او آبروی من است،

یا صاحب الزمان مهدی جان همه ما آلوده ایم ولی منسوب به شماییم، رعیت شماییم...
اگر چه دوست به چیزی نمیخرد ما را
به عالمی نفروشیم مویی از سر دوست

دلتنگ دل صاف بچگیا هستم

بسم الله الرحمن الرحیم

بعضی وقت ها می گویم
خوش بحال روزهایی که کلاس اول بودیم...

واژه های دعای فرج را درست ادا نمی کردیم 
اما دلمان صاف بود
...

عشق نسبت به خدا

بسم الله الرحمن الرحیم

روزی سه عارف بزرگ ،
حسن بصری ، مالک دینار و شفیق بلخی
به دیدن رابعه عدویه که بیمار بود رفتند .
حسن بصری گفت :

هیچکس در عشق خود نسبت به خداوند صادق نیست ...
مگر اینکه ضربه های خدای خود را با شکیبایی تحمل کند .
رابعه گفت : ازین گفته بوی منیت میاید .
شفیق بلخی گفت : هیچکس در دعوی خویش صادق نیست
مگر اینکه در مقابل ضربه های خداوند شکر به جای آورد .
رابعه گفت : بهتر ازین باید گفت این سخن هنوز بوی منیت میدهد .
مالک دینار گفت : در دعوی خود صادق نیست
هر که از ضربه های دوست خویش لذت نبرد .
رابعه گفت : خوب است اما بهتر ازین باید گفت
هنوز سایه ضعیفی از منیت در آن نهفته است .
همه گفتند اکنون تو خود بگو .
او گفت : هیچکس در دعوی خویش صادق نیست
اگر با مشاهده محبوب خویش رنج و درد خود را فراموش نکند ....

برگ هستی یا سنگ؟

بسم الله الرحمن الرحیم

وقتی مشکلات ، زندگی رو برات سخت کرد ترجیح میدی مثل کدوم باشی برگ یا سنگ؟
به برگ نگاه کن وقتی داخل آب می افتد خود را به جریان آن می سپارد و با آن می رود.
و سنگ به خاطر سنگینی اش داخل نهر فرو رفته و در عمق آن کنار بقیه سنگ ها قرار میگیرد .

اما برگ که آرام نیست. او با هر افت و خیز آب نهر بالا و پائین می رود و الان معلوم نیست کجاست لااقل سنگ می داند کجا ایستاده و با وجودی که در بالا و اطرافش آب جریان دارد اما محکم ایستاده و تکان نمی خورد. اگر آرامش سنگ را برگزیده ای پس تاب ناملایمات را هم داشته باش و محکم هر جایی که هستی آرام و قرار خود را از دست مده .
من اما تمام زندگی خودم را با اطمینان به خالق رودخانه هستی و به جریان زندگی سپرده ام و چون می دانم در آغوش رودخانه ای هستم که همه ذرات آن نشان از حضور یار دارد از افت و خیزهایش هرگز دل آشوب نمیشوم و من آرامش برگ را می پسندم

کشیش: هرگز مرتکب جرم نشو

به خاطر این جمله ای که الان می گم:
خدا گفت : " انتقام از آن من است "

ادموند دانتز: من به خدا اعتقاد ندارم
کشیش: مهم نیست او به تو اعتقاد داره
..

همیشه فقط یاد تو

بسم الله الرحمن الرحیم

آزمودم دل خود را به هزاران شیوه
هیچ چیز جز یاد خدا شادش نکرد
...

چیزی ندارم بگم...

بسم الله الرحمن الرحیم

آهوی دلم هوای ضامن دارد 
شوق حرم امام ثامن دارد 
از عشق دخیل پنجره فولاد است 

آنجا که گدا و شاه مأمن دارد

+دلم میخواد یه بار دیگه صحن آزادی روبرو ایوون طلا باشم


ماجرای بهشت فروشی بهلول

بسم الله الرحمن الرحیم

هر وقت دلش می گرفت به کنار رودخانه می آمد . در ساحل می نشست و به آب نگاه می کرد . پاکی و طراوت آب ، غصه هایش را می شست . اگر بیکار بود همانجا می نشست و مثل بچه ها گِل بازی می کرد . آن روز هم داشت با گِل های کنار رودخانه ، خانه می ساخت . جلوی خانه باغچه ایی درست کرد و توی باغچه چند ساقه علف و گُل صحرایی گذاشت . ناگهان صدای پایی شنید برگشت و نگاه کرد . زبیده خاتون (همسر خلیفه) با یکی از خدمتکارانش به طرف او آمد . به کارش ادامه داد . همسر خلیفه بالای سرش ایستاد و گفت :
بهلول ، چه می سازی ؟
بهلول با لحنی جدی گفت :
بهشت می سازم .
همسر هارون که می دانست بهلول شوخی می کند ،گفت :
آن را می فروشی !؟
بهلول گفت :
می فروشم .
قیمت آن چند دینار است ؟ 
صد دینار.
زبیده خاتون گفت :
من آن را می خرم
بهلول صد دینار را گرفت و گفت :
این بهشت مال تو ، قباله آن را بعد می نویسم و به تو می دهم .
زبیده خاتون لبخندی زد و رفت .
بهلول ، سکه ها را گرفت و به طرف شهر رفت . بین راه به هر فقیری رسید یک سکه به او داد. وقتی تمام دینارها را صدقه داد ، با خیال راحت به خانه برگشت . زبیده خاتون همان شب ، در خواب ، وارد باغ بزرگ و زیبایی شد . در میان باغ ، قصرهایی دید که با جواهرات هفت رنگ تزئین شده بود . گلهای باغ ، عطر عجیبی داشتند . زیر هر درخت چند کنیز زیبا ، آماده به خدمت ایستاده بودند . یکی از کنیزها ، ورقی طلایی رنگ به زبیده خاتون داد و گفت :
این قباله همان بهشتی است که از بهلول خریده ای .
وقتی زبیده از خواب بیدار شد از خوشحالی ماجرای بهشت خریدن و خوابی را که دیده بود برای هارون تعریف کرد .
صبح زود ، هارون یکی از خدمتکارانش را به دنبال بهلول فرستاد . وقتی بهلول به قصر آمد ، هارون به او خوش آمد گفت و با مهربانی و گرمی از او استقبال کرد . بعد صد دینار به بهلول داد و گفت :
یکی از همان بهشت هایی را که به زبیده فروختی به من هم بفروش .
بهلول ، سکه ها را به هارون پس داد و گفت :
به تو نمی فروشم .
هارون گفت :
اگر مبلغ بیشتری می خواهی ، حاضرم بدهم .
بهلول گفت :
اگر هزار دینار هم بدهی ، نمی فروشم .
هارون ناراحت شد و پرسید :
چرا ؟
بهلول گفت :
زبیده خاتون ، آن بهشت را ندیده خرید ، اما تو می دانی و می خواهی بخری ، من به تو نمی فروشم !

حق نامِ دیگرِ من بود

بسم الله الرحمن الرحیم

پیش از آنکه انسان پا بر زمین بگذارد، خدا تکه ای خورشید و پاره ای ابر به او داد و فرمود: ای انسان زندگی کن و بدان در آزمونِ زندگی این ابر و این خورشید،فراوان به کارَت آید.
انسان نفهمید که خدا چه می گوید.پس از خدا خواست تا گره ندانستنش را قدری باز کند.
خداوند گفت: این ابر و این خورشید، ابزارِ کفر و ایمان توست.
زمینِ من آکنده از حق و باطل است، اما اگر حق را دیدی خورشیدت را به درکش تا آشکارش کنی،
آنگاه مؤمن خواهی بود.اما اگر حق را بپوشانی نامت در زمره ی کافران خواهد ماند.
انسان گفت:من جز برای روشنگری به زمین نمیروم و میدانم این ابر هیچ گاه به کارم نخواهد آمد.
انسان به دنیا آمد، اما هرگاه حق را پیشاروی خود دید چنان هراسید که خورشید از دستش افتاد.
حق تلخ بود حق دشوار بود و سنگین.انسان حق را تاب نیاورد.
پس هر بار که با حقّی رویاروی می شد آن را پوشاند تا زیستنش را آسان کند.
فرشته ها میگریستند . میگفتند حق را نپوشان ! این کفر است!
اما انسان هزاران سال بود که صدای هیچ فرشته ای را نمیشنید.
انسان به نزد خدا باز خواهد گشت اما روزِ واپسینِ او "یوم الحسره" نام دارد.
و خدا خواهد گفت: قسم به زمان که زیان کردی، حق نامِ دیگرِ من بود !

عرفان نظرآهاری